تبليغاتX
راه ناپیدا
نشسته ای و نمی دانی که روزگار از تو مفهوم می خواهد. قلمت را بچرخان و بر سپیدی کاغذ فرودش آر!

      همیشه فکر می کردم که این ها چقدر احمقانه فکر می کنند که وقتی دور هم می نشینند از خاطرات سیگار حرف می زنند! البته این فکر را وقتی می کردم که هنوز پایم به دانشگاه باز نشده بود.

      قصد نداشتم درباره ی سیگار باز هم بنویسم ولی هیچ هم معلوم نیست که این نوشته درباره ی سیگار بشود! اما از این که بگذریم به این جا می خواهم برسم که انگار بعضی خاطرات مثل خاطره ی سیگاراند؛ مثلاً خاطرات سالی که در خوابگاه مجد(زاده) بودیم. البته شاید واژه ی بودم بهتر باشد چون من هستم که نویسنده ام و اگر دیگرانی هم هستند به حکم من و ذهن ام این جا ظاهر می شوند، همچنان که در «وقتی سیگار خدا بود» از خیلی بچه ها نه اسمی رفت و نه اشاره ای.

      اما بهانه ی این بار آرش است. نه فکر کنید در زندگی من کس دیگری جز آرش نیست! اتفاقاً این آرش –نه آن آرش- از جمله ی آدم هایی است که در زندگی من تصویرشان به ندرت دیده می شود، اما به صرف کمبود تصویر نمی توان کمبود تاثیر را نتیجه گرفت.

      نمی توانم با قاطعیت بگویم که این شمایلی «که به فوتی بند است» در زندگی من بسیار تاثیر گذار بوده چه اگر هم بوده باشد این جمله را، حداقل جلوی خودش، نمی گویم چون پررو می شود، به احتمال خیلی درصد! ولی هم راستا با همین گفته ها نمی توانم حضورش را در زندگی ام بی اهمیت بدانم که اگر چنین گفتم گزافه است.

      همین اوایل کار بگویم که دوست داشتم می توانستم تک تک اطرافیان ام که نه، حداقل چندتایی از دوستان صمیمی و نزدیک ام را توصیف کنم تا هم خودم بیشتر بشناسم شان و هم در ذهن ام شفاف تر شوند. اما و اما که ما در ایران زندگی می کنیم. البته ایران با هر جایی که این شرایط را داشته باشد مترادف است! کدام شرایط؟ بعضی از ما می دانیم که انسانِ تک بعدی و بهشتی وجود ندارد...

      نه! نمی فلسفم! شاید بتوانم ادعا کنم که بین دوستان ام آرش یگانه موجودی شاید باشد که پوست اش خیلی کلفت است. البته لایه ی انتقاد پذیری اش را عرض می کنم و گرنه پوست تن اش را شاید بتوانید با دست خالی از هم بشکافید.

      روز اول که این موجود را دیدم هیچ وقت به ذهن ام خطور نمی کرد که این چیزی که هست در زندگی ام بشود. بلای دیدار با آرش را کسی بر سرم نازل کرد که فعلنه پیداش نیست، یعنی جواد. البته جواد از این بلاها زیاد بر سر من آورده و به جرات شاید بتوانم بگویم که اکثر دوستان دانشگاه ام را به جز مهدی و چندتای دیگر، همین جواد، تک و تنهایی توانست بر سرم آوار کند! و اما داستان آغاز بلای آرشی: توی اتاق تنها بودیم، من و جواد، جای شما خالی نمی دونم بنویسم یا نه که... (تفسیر این قسمت با شما باشد که چه می کردیم، ولی ذهن تان منحرف نباشد لطفاً). یک دفعه جواد گفت «برم آرشُ هم بیارم؟» و من نفهمیدم که چی گفتم. می دانید، آن موقع ها، یعنی نیمسال اول سال 83 در اهواز و خوابگاه شهدا و تنهایی تازه ی من و جوادی که تنها او بود که بود، اهل معاشرت نبودم. یعنی دوست نداشتم زیاد با غریبه ها آشنا بشوم و همین جواد هم عین یک عدد کنه ی سگ جان به جان ام افتاد تا به اصطلاح –-فقط اصطلاح ها!- خر شدم. حالا خودش کم بود می خواست یکی دیگر را هم بیاورد، من «حوصله ندارم». البته وضع این قدرها هم بد نبود، چون جواد در مغر من کار کرده بود و آن احسان عبوس، کمی بهتر شده بود. همین جا بگویم که جواد خیلی هم موثر نبود که یک باره یخه ام را نچسبد! من خودم خواستم که از لاک خودم بیرون بیایم. تفسیر قضیه با شما است، ولی لطفاً از من بپذیرید که تنها یک قطب عامل نیست. نتیجه ی مطلب این شد که دوست داشتم این موجود غریب را ببینم، پس گفتم «آره، بیارش» و این جمله از سخاوتمندی ام هم ناشی می شد(؟).

      از در درآمد و آن عینک کائوچویی اش که بدجوری تو ذوق می زد و انگار که نیمی از صورت اش را گرفته بود پدیدار شد. لبخندی مسخره بر لب اش بود، یعنی باید این طور بوده باشد چون خصلت آرش است. آنقدر لاغر بود که گویی الآن می خواست کف اتاق، بر موکت ولو شود، یعنی از کمی سطح مقطع –یاد حرف دکتر صالح افتادم. گمان ام کنایه ی این جمله را فقط خود آرش بفهمد!- تعادل اش با نسیمی که شاید همان نفس های جواد بلند قد بود برهم بخورد. خرامان که نه، خیلی سریع و بدون تکلف و شاید هم تا حدی خجالتی جلو آمد، شاید تا وسط اتاق و دست اش را به سوی من دراز کرد. شاید هنوز هم چشم ام به دنبال چشمان اش بود که جواد می گفت چند شب پیش که لیوانی می نوشیده گفته «خداحافظ چشم های من». راست یا دروغ اش به گردن جواد، ولی چشم این یارو واقعاً مثل خودم انگار که کور است! خودم را از تک تا نیانداختم و دست اش را گرفتم تا هم ضایع نشده باشم و هم ببینم شباهت دست اش با چشمان اش چیست. آخر من که به صفت ... مشهور بودم از آدم هایی که سر لیوان با چشم خداحافظی می کردند خوش ام می آمد، گمان ام نوعی جنون بود. اما شباهت دست و چشم اش در استخوانی بودن شان بود، یعنی الآن هم باید باشد اگر بدتر نشده باشد!

      سیگار میزبان مان شد. نمی دانم آن مدتی که جواد از طبقه ی یک، و اتاق 101، که اولین اتاق خوابگاه محسوب می شد، تا طبقه سه و اتاق سیصدو... رفت تا آرش، که هم اتاقی اش بود، را بیاورد به من چه گذشت. چه کردم و چه اندیشیدم. اما وقتی رسیدند سیگارها افروخته شد. حالا این تصاویر را با تصاویر پایانی اهواز، و شاید دو یا حداکثر سه سال آخر مقایسه نکنید که به قول بعضی ها سیگار «اُوِرت» بود و هرجایی. آن اوایل چنان دزدکی سیگار می کشیدیم که گویی جنایتی بزرگ است. من یادم می آید که روزی یک یا دو بار از خوابگاه بیرون می رفتم تا در کوچه های نزدیک خوابگاه در تنهایی سیگار بکشم. وای! آیا کسی از شما آن صندلی پشتِ پارک شادیِ پاداد را به خاطر می آورد که کنار سطل آشغال بود، اما خلوت بود و دنج! دل ام هوای شرجی اهواز و بوی تعفن کارون می کند گاهی! مدتی پاتوق ما بود برای سیگار کشیدن، آن جا، روی آن صندلی، چشم به نرده های پارک شهر که روزهای پنجشنبه و جمعه اش ورود مجردها را برنمی تابید. این کوچه خلوت بود، نسبتاً، ولی یادم می آید که وقتی فولاد خوزستان قهرمان لیگ شد دسته ای ماشین و موتورسوار جوان با چه سر و صدایی از آن جا و چشم در چشم من گذشتند. چند باری که تنهایی روی آن صندلی نشستم دلم گرفت؛ شاید هم چون غروب بود بیشتر دلم گرفت.

      از آن شب می گفتم که نشستیم و لیوان هایمان را هم زمان می نوشیدیم و... چه می گفتیم؟ این حافظه ی من خیلی هم خوب نیست، آیا جواد یا آرش به یادشان می آید که آن شب، به خصوص بین من و آرش، چه صحبت هایی رد و بدل شد که هی به هم دست می دادیم؟ هر بار که به اشتراکی می رسیدیم، که این اشتراکات آن شب «تَل» شده بود، من دست ام را پیش می بردم و دست او را فشار می دادم و تکان، طوری که همه ی وجود آرش می لغزید، و بعد در حالی که می خندیدیم به او می گفتم از آشنایی با تو خوشحال ام. گونه های گل انداخته و صدای خنده و فضای روحانیِ(؟) دودآلود! و در آن دود آرش در زندگی من زاده شد.

      این بشر خیلی هم خنگ است. بله، کاملاً جدی. چند نفر شما ترجمه ی ترانه ی شارل ازنوور را خواندید و چند نفر نفهمیدید که «سالگرد ازدواجمون مبارک!» اسم آن ترانه است نه پیام من به ساره؟ خداییش حالا باید بفهمید که بلای آرشی یعنی چه! نه که همیشه هم خنگ باشد، گاهی وقت ها هم به ندرت(؟) چیزی از مغز نحیف اش بیرون تراوش می کند ولی من نفهمیدم که مصداق از کوزه همان... هست یا نه! خوب می نوشت، یعنی من نوشتن اش را دوست داشتم. اما نمی دانم چه شد که نوشته هایش کم رنگ شد! گاهی وقت ها فیلسوفی می شد که مطلقاً خدا را رد می کرد، و گاهی عاشق اُشو. این آدم تعادل ندارد! شاید هم این بهترین خصلت اش باشد. اکثراً گوش اش به حرف دیگران بدهکار است و خیلی کم طلبکار، اما طلبکاری اش آتشین است و با دو جمله ی منطقیِ یخ، کاملاً فرو می نشیند. حرف را گوش می کند و از من خیلی چیزها یاد گرفته است. البته خودش زحمت کشیده(؟). گفتنی ها درباره ی او آشفته است، چون هم ذهن من چنین است و هم برداشت من از او. و البته از خودش هم که بپرسید گمان ام بگوید که آشفته است. اولین بار موسیقی کلاسیک را دست او دیدم، تازه کامپیوتر هم نداشت و گمانم تابستان 84 خرید. دیوانه است! موسیقی کلاسیک دوست دارد، البته از بعضی ها زیاد خوش اش نمی آید ولی حالا کلاً، و سه تار هم می زند. شاید چون آرش را دیده بودم این خصوصیت ساره زیاد غیره منتظره نبود. البته من هم «غاقِ غاق» نبودم: روزی ابراهیم، بزرگترین پسر بزرگترین خاله ام که می شود بزرگ ترین نوه ی خانواده ی مادری ام، خانه ی ما، کنار میز کامپیوتر من، یک سی دی دید که رویش نوشته بود «سلین دیون-شجریان»؛ به من گفت این دو تا چه ربطی به هم دارند و تقریباً می خندید. و من در جمله ای آتشین گفتم «صدای خوب».

      این آرش بعضی وقت ها آن قدر سیگار می کشید که از حال می رفت و نقش زمین می شد. انگار مرض داشت! البته خیلی هم نمی کشید ها، و این دلیلی بود که گاهی فکر می کردم مرض وحید را گرفته. طبق اعترافات خودش که این طور نبوده و واقعاً از حال می رفته، اما عاقلان دانند.

وقتی آرش رفت امانیه و من خانه گرفتم، کمی کم رنگ شد این رابطه. می توانم دلایل اش را کندوکو کنم اما نمی خواهم. گمان ام از آغاز همین دو سال آخر بود که مود اش خیلی توی چشم می زد. شاید چون منُ نداشت! اما درگیری هایش با خودش هی بیشتر می شد و عین موج سینوس یا نمی دانم کسینوس در نوسان بود. ولی باز هم خوب سه تار می زد. وقتی حال اش خوب بود بهترین دوست می شد و مایه ی آرامش و وقتی گند می شد خیلی گند می شد. توی کمانک گمان ام هنوز هم همینطوریه!

راستی اسم این پست پیشنهاد ساره بود. مغسی!

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 تیر1388ساعت 1:20 بعد از ظهر  توسط احسان اسفندیاری | 

 

یادم می آمد که شبی در خوابگاه مجدزاده ی اهواز، کتابی به دستم رسید. چیزی مثل یادداشت های... . سه نقطه اش یادم نمی آمد. طبق معمول، تقریباً معمول، کتاب باید به واسطه ی آرش به دستم رسیده باشد، اما هیچ خاطره ی روشنی از این موضوع ندارم و این تنها یک حدس نزدیک به یقین بر اساس مبانی منطقی است. نمی دانم چرا بی درنگ تصویر نمازخانه ی خوابگاه در ذهنم زنده می شود. ما، من و نمی دانم دیگران کی بودند، گمان ام فقط یک بار پا به نمازخانه ی مجد گذاشتیم، البته آن هم نیمه شبی بود که رفتیم و کتاب خواندیم-به خاطر کولراش، و دیگر این که بچه های درس یا خر خوان کم آن جا نبودند، چون تمام مدت دراش باز بود و کولر قابل روشن شدن و می توانستی راحت بخوابی و لم بدهی و پا دراز کنی و این طور کارها که در حالت عادی در سالن مطالعه ممکن نبود-. داخل کمانک -به قول دکتر کزازی- بگویم که سالن مطالعه هم بیش تر از نمازخانه بخت یار نبود تا مرا در خود پذیرا باشد، مگر چند باری که به دنبال کسی آن جا گذارم افتاد. خلاصه، می گفنم که تصویر نمازخانه به ذهن ام می آمد و هنوز هم می آید اما نمی دانم که آن شبی که به نمازخانه افتخار دادیم، کتاب یادداشت های... می خواندیم یا نه، یعنی یادم نمی آید که چه چیزی می خواندیم اما در خاطره ی من از یادداشت های... تصویر نسبتاً محوی از نمازخانه هست. دیگر آن که می دانم نویسنده اش روس بود. اسم لامصب اش هم که طبق معمول اسامی مشهور در ذهن ام، از یادم دررفته بود و من مانده بودم با این چند تصویر و نام مغشوش یادداشت های... . این طور که شده بود، نمی دانستم چه طور بفهم ام که چه کتابی را دیده بودم. مثلاً در جریان فراموشی اسم ژان پل بلموندو، از آرش پرسیدم «اونی که توی حرفه ای بازی می کرد اسم اش چی بود»، ولی در این مورد چی می پرسیدم؟ پس عطایش را به لقایش بخشیده بودم و همان تصویر مبهم برایم کافی که نه، فقط بود.

نشسته بودم پای تلویزیون و خسته و کلافه از مزخرفات شبکه های گوناگونِ یک رنگ، به شبکه ی چهار پناه بردم. وای! از کلافگی به تئاتر! دوست دارم! خوشکله! حیف که وسطاش گرفتم! علی نصیریان! «احسان چیه؟»

- نمی دونم اما فکر می کنم روس باشه.

واقعاً نمی دانستم اما ناگهان، چند ثانیه ای نگذشته، همان هایی که در بالا برایتان نوشتم در ذهن ام جاری شدند، این بود که جواب ساره را این طور دادم. و اصلاً مطمئن نبودم که روس هم باشد. و تازه، هر چه بیشتر می گذشت، هیچ چیز آشنایی به چشم ام گرمی نمی کرد و فقط دیوانه بودن قهرمان با مشخصات خاطره ام آشنایی می داد. خلاصه، آن شب نه فهمیدم که اسم نمایش چه بوده، نه فهمیدم اسم نویسنده اش چه بوده و نه حتی فهمیدم که روس بوده یا نه. وقتی نوبت به تکرار نمایش رسید از بخت بلندم کمی زودتر به پایش رسیدم. علی نصیریان نشسته بود و از روی نوشته ای می خواند، قبل از آغاز نمایش: ... بر اساس داستان یادداشت های روزانه ی یک دیوانه نوشته ی گوگول. جیغ زدم و فوری پیام کشف بزرگ ام را اعلام کردم.

راستی آرش ناکام ماند!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 تیر1388ساعت 11:19 بعد از ظهر  توسط احسان اسفندیاری | 

این ترانه ای است از شارل اَزنَوور(Charles Aznavour)، خواننده ای که به تازگی

فهمیده ام اصالتاً اهل ارمنستان است. این ترانه را خیلی دوست دارم اما تا پیش از ترجمه اش -طبق معمول- درست نفهمیده بودم اش. گمان نمی کنم مجبور باشم چندان توضیح بدهم که متن ترجمه شده عین متن اصلی زیبا از کار درنیامده، اما سعی کردم در ترجمه اش کم کاری نکنم.

          اول فکر می کردم نام ترانه «تولدت مبارک!» است، اما پس از آن که چندین بار خواندم اش و ترجمه را ویرایش کردم، تازه به این نتیجه رسیدم که منظور باید سالگرد ازدواج باشد و نه تولد! جالب بود، هم به خودم خندیدم و هم از خودم راضی بودم که اشتباه ام را دریافته ام.

          در باره ی متن ترانه باید بگویم چندان هم گفتاری و عامیانه نیست اما با توجه  به حال و هوای ماجرا ترجیح دادم شما به زبان گفتار ترجمه را بخوانید. بین برخی بندها باید خودتان فاصله ای را ایجاد کنید. این فاصله ها را خودتان پیدا می کنید اما من نتوانستم آن ها را ایجاد کنم چون در متن ترانه این گسست ها نبود، ولی اعتقاد دارم با توجه به مضمون ماجرا این گسست ها ضروری است و این ضروری بودن باعث خواهد شد تا براحتی آن ها را پیدا کنید.

          از حال و هوای ترانه خیلی خوش ام آمد، انگار که کسی خاطره ای را تعریف می کند، با این تفاوت که عناصر شعری در آن راه یافته است. یاد زندگی روزمره ی انسانی می افتم و گاهی با قهرمان ماجرا همذات پنداری می کنم. باشد که شما را خوش آید!

          متن فرانسوی ترانه را در ادامه ی مطلب می گذارم تا هر که بخواهد به اش دسترسی داشته باشد.

      

    «ساره! هر ثانیه، لحظه لحظه ی آشنایی مان مبارک!»

 

 سالگرد ازدواجمون مبارک!

کت و شلوار تازه ام رو پوشیدم

و کفش های تنگ ام رو.

خیلی وقته که آمادام.

امشب شب مهمیِ چون

سالگرد روزیه  که

خوشبختی

لباس سفید تن ات کرد.

اما تو رو عصبی می بینم

نزدیکِ که عصبانی بشی

پس هیچی نمی گَم،

بهترِ محتاط باشم.

اگه حرفی می زدم،

شاید

من رو دَک می کردی و

وقت تلف می شد.

ساعت هشت و ربعه

و تو منتظر لباسی هستی

که باید حداکثر

تا امروز صبح می رسید.

علاوه بر این ها

موهات هم شونه نمی شن.

انگار همه چیز دست به دست هم داده

تا دیر بشه.

اگر همه چیز به همین سرعت پیش بره

تئاترِ امشب و

نویسنده ی مشهورش رو

از دست می دیم.

خداحافظ نمایشِ آنوی[1]

خوب،نمایشِ آنوی یا سارتر،

دیگه دقیقاً نمی دونم،

اما من دو تا جای خیلی خوب گرفت ام.

سالگرد ازدواجمون مبارک!

بالاخره لباست رسید

تو نفس راحتی می کشی؛

و من، برای این که زودتر بشه

تا جایی که از دستم بر می آد کمکت می کنم.

به نظر می آد همه چیز رو به راه شده ولی یه دفعه

افتضاح!

زیپِ لباس بالا نمی ره و

گندترین جایی که می شه گیر می کنه.

هر دو مون عصبانی می شیم

فشارش می دیم و بعد می کِشیمش

انگشتا مون قاطی می شن

اونقدر به هش فشار می آریم

که پارچه

 با صدای وحشتناکی

پاره می شه.

امیدت تبدیل می شه به گریه.

بالاخره حدود ساعت یازده

ایناهاش!حاضری،

اما وقتی می رسیم،

تئاتر بسته است.

بیا، بیا بریم با هم شام بخوریم،

دوتایی.

نه، تو ناراحتی

می خوای برگردیم.

توی کوچه ها

 تو سکوت

آروم قدم می زنیم.

تو می خندی،

من بغلت می کنم

و تو باز می خندی.

شب به هدر رفته اما

ما خوش شانس ایم

چون عاشق هم ایم،

و عشق از همه چیز نیرو مندتره!

سالگرد ازدواجمون مبارک!



[1] - ژان آنوی(Anouilh, Jean (1987-1910، کارگردان و نمایشنامه نویس فرانسوی.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 15 خرداد1388ساعت 11:52 بعد از ظهر  توسط احسان اسفندیاری | 

از خود نوشتن که آسان نیست! ما حتی نمی توانیم -به قول برخی اساتید- زبان گفتار در نوشتار بیاوریم. اما اگر زبان گفتار را ننویسیم آیا نوشته ی ما واقعی خواهد بود؟ اگر زبان گفتار را در نوشتار بیاوریم آیای زبان را به تباهی نکشانده ایم؟ شاید باید از این مسائل بگذرم و درگیر حاشیه و فلسفه بافی نشوم و کار خودم را بکنم. شاید وظیفه ی هر کس مختص خود اوست. مثلاً ماشین ساز، ماشین می سازد و اوراق چی آن را خراب می کند. کار کدام یک خطا است؟ اما اگر من نتوانم ادبیاتم را از جنس انسان های اطرافم کنم، نوشته ام به چه کار می آید؟ نوشته ای که با انسان رابطه برقرار نکند لایق سطل زباله است! رابطه ی نوشته با خواننده اش باید رابطه ای عمیق باشد تا به اصطلاح، بر دل خواننده بنشیند و به قول وایلد «اثرِ خوبی» بشود. مشکل اینجاست که انسان ها رابطه ی عمیق را با کلام و گفتار می سازند، و وقتی صحبت نوشتار می آید، قوانین و کُندیِ پیش رَوی و ساختگی بودنِ آن، ایجاد رابطه را دچار زحمت می کند.

      اصلاً یک سوال اساسی بپرسیم و آن این که نوشتار چست؟ چرا انسان می نویسد به جای سخن گفتن و یا حرکت بی صدای اعضای بدن؟ آن گاه که این ها را پاسخ گفتیم احتمال دارد بتوانیم این سوال را مطرح کنیم که نوشتارِ ما باید تغییر بپذیرد یا نه؛ و آن گاه چگونگی ِ آن را بررسی کنیم.

      این ها را گفتم تا نه این که وارد بحث زبان شناختی بشوم که چیزی از آن نمی دانم، بلکه گفتم(بخوانید نوشتم) تا گفته باشم که ما بی پایه سخن بسیار می گوییم. وقتی که کسی می گوید «ماشینم ریپ می زنه» بی آن که شاید معنای «ریپ» را بدانیم، حداقل بی آن که چیزی بگوییم در فکر خود، ذهن مان را به سمت چرایی این موضوع می چرخانیم و دلایلی برای خود بر می شمریم. حتی گاهی این دلایل را نساخته ایم ولی احساس مبهمی به ما می گوید که «چیزی درباره ی علت ریپ زدن می دونم». شاید مثال ام ملموس نبوده باشد و یا شاید هم کلاً بی ربط بوده است اما آیا این طور نیست که ما به گستره ی یک چیز، یا موضوعی که می خواهیم درباره اش فکر کنیم، نه بگویم توجه نمی کنیم ولی خیلی کم بها می دهیم؟ آیا این طور نیست که ذهن ما خطی شده است؟ یعنی اگر خانه ای سوخته حتماً آتش گرفته و آن آتش برای آن به وجود آمده که شیر گاز بازمانده! این اندیشه ی ماست و اگر خلاف این بشنویم متعجب خواهیم شد -به من حق بدهید که حداقل کمی در برخی موارد چنین است-. ذهن ما آن ذهنی است که می گوید اگر سیب روی شاخه نیست حتماً کسی آن را چیده، یعنی «الف» نتیجه می دهد «ب». با خود می گویم خوب شد که سیب روی کله ی من نیافتاد وگرنه به جای کشف جاذبه فحش های تازه و آبدار برای تحقیرِ آن که سیب بر سرم انداخته کشف می کردم!

    

      ذهن ما و آموزش ما خطی است. به ما یاد می دهند که هر پدیده علتی باید داشته باشد -که اگر همین را هم می فهمیدیم حداقل «چرا گفتن» می آموختیم- در حالی که رابطه ی علت و معلولی خیلی ساده است: چه چیز باعث روشن شدن آتش می شود؟ این سوال از پایه غلط است، حداقل آن که باید بگوییم چه چیزهایی! و تاره این چیزها کاملاً به شرایط به کار گیری آن عوامل و فردِ عامل و شاید چیز یا چیزهای دیگری که اکنون به ذهن من نمی رسند مربوط است. خوب حالا می توانیم بگوییم که چرا ما «جو گیر هستیم»؟ چرا به راحتی در مورد آدم های دیگر قضاوت می کنیم؟ نه! اگر این نتیجه را بگیریم دچار همان گردابی شده ایم که صحبت از نیافتادن در آن است. چون نمی توانیم به یقین بگوییم که دلیل همه ی این ها خطی اندیشی ماست. حداکثر چیز گفتنی شاید آن باشد که بگوییم احتمال دارد که شاید خطی اندیشیِ ما در نتیجه گیریِ سریع مان موثر باشد. مدت هاست که دیگر کسی نمی گوید «چون میز ها مرتب است پس حتماً کسی آن ها را چیده»! چون مدت هاست که به آسمان نگاه می کنیم و اشکال جالبی که ابرها می سازند را می بینیم و متعجب می شویم، ولی نمی گوییم حتماً کسی رفته آن بالا و ابرها را این گونه بریده است!

      ما بی دلیل نتیجه می گیریم، بی پِی بنا می کنیم و نادانسته عمل می کنیم و نداشته دانشی بحث می کنیم! در عجبیم که زمینِ ما چون هست حتماً دستی تراشیده اش و چون دستی تراشیده اش حتماً قصدی داشته. غافل از این که نمی پرسیم از خود و از چیزهای خارج از خود چه می دانیم. چند نفر از ما به این فکر کرده ایم که زمین آخر دنیا نیست، زمین مرکز دنیا نیست، زمین نیمی از دنیا هم نیست و شاید بتوان گفت که اصلاً زمین دنیا نیست! آری، چقدر به کوچکی خود فکر می کنیم، چقدر می پرسیم؟ آیا مصداق ما همان کبک نیست که سری در برف فرو کرده دارد؟ اگر تمامیِ ماسه های سواحل زمین را یک جا جمع کنیم، چقدر می شود؟ شاید زمین ما در جهان از یکی از آن دانه ماسه ها هم کوچک تر باشد! اما ما یاد گرفته ایم که راحت زندگی کردن از زندگی کردن هم مهم تر است! این گونه  می شود که هر کلامی برای ما وحی منزل می شود و بت پرست و مصرف کننده می شویم. وضعیت ما آن قدر اسفبار است که حتی اندیشه های مختلف را هم نمی دانیم تا بر طبق شخصیتِ منفعل اجتماعمان دنباله روی یکی از آن ها گردیم. حتی به دنبال خواندن گزینه های مختلفِ پاسخ نیستیم: اولین گزینه را سیاه کن!

     

      نسبیت در زندگی ما جای ندارد تا معنای «دیالکتیک» را بفهمیم. برخی خرده می گیرند که این طرز فکر یعنی ولنگاری؛ یعنی چون به هیچ چیز ایمان نداریم و اطرافِ همه چیز به جای خطِ پر رنگ، حاله ای مبهم قرار دارد، نه می اندیشیم، نه کار می کنیم، نه از کسی حمایت می کنیم و نه با کسی به مخالفت برمی خیزیم و نه... در حالی که اگر نسبیت و دیالکتیکِ فراگردها و پدیده ها در ذهن جای گرفت تازه اول مصیبت است! درست است که به یقین نمی توانم بگویم حتماً آتش چطور روشن می شود، اما باید آن قدر فکر کنم و بیاندیشم تا تمامی عواملی که در شرایط مختلف باعث روشن شدن آتش اند را بشناسم و کارکرد هر کدامشان، و سدها یا تشدید کنندگان شان را شناسایی کنم! چند محیط و چند احتمال و...!

            اگر رابطه ی خطی از ذهن مان بیرون رفت از کسی متنفر نخواهیم شد، البته شاید! رفتاری که از یک فرد می بینیم تعیین گر شخصیت او نخواهد بود -شاید را به همه ی جمله ها اضافه کنید- و برچسب ها معنایی نخواهند داشت. قصه ی دیو و پری، خدا و شیطان، خوب و بد و دو قطبی های سیاه یا سفید مطلق مربوط به باستان می شوند و، هر چند بسیار مشکل وطاقت فرسا و ناآرام و ترسناک باشد، به سمت رنگ های ترکیبی و نسبی حرکت می کنیم تا در حد توان مان در موقعیت اکنون مان، واقعیتی شاید کامل تر و راست تر بدست آوریم. جالب این جاست که می دانیم وقتی داریم از «واقعیت» صحبت می کنیم نسبیتِ موقعیت ها و انسان ها و زاویه ها و اشکال به ما می فهماند که شاید «واقعیتی وجود ندارد»!

+ نوشته شده در  شنبه 12 اردیبهشت1388ساعت 1:5 قبل از ظهر  توسط احسان اسفندیاری | 

شاید این نوشته کمی طولانی به نظر برسد، اما آغاز کنید، هرجا خسته شدید...

--------------------------------------------

      دو شبی شاید بشود که دل ام عجیب هوای سیگار دارد. مدت ها می خواستم از این واژه بنویسم اما انگار که غرق باشم، روزنی برای تنفس نمی یافتم.

      مدتی در ذهن ام با این جمله ی خودم بازی می کردم که : «سیگار مفهوم است». نمی دانم آیا به واقع به این سخن ایمان که نه، اما عمیقاً فکر کرده باشم. شاید ازپایه جمله ام از شاملو بوده باشد یا از کسی دیگر اما گمان ام بیش تر به او می رود که جایی شنیدم -چون خیلی خیلی کم شاملو می خوانم، احتمالاً درست تر آن است که شنیده باشم- می گفت یا از زبان اش می گفتند «فلان چیز» مفهوم است؛ و من احتمالاً از این جمله خیلی خوش ام آمده و در جواب سوال ساره که «چرا»، ساخته ام: سیگار مفهوم است تا سخنی عالمانه، فلسفی یا شاید هم شاعرانه زده باشم. آخر همیشه در برابر جملات قلنبه سلنبه ای که ظاهرشان زیباست اما معمولاً از اندرونی شان چیزی سرم نمی شود، ظاهری موقر و عالمانه می گیرم تا همگان بفهمند و بدانند که من اهل گفتن و شنیدن چنین سخنانی ام. نمی دانم دیگران چگونه اند و شاید هیچ گاه هم ندانم چون حداقل تظاهر که می کنم که خودم و شناختِ این «خودم» و اصلاح همین که شما به صورت واژه می بینیدش، برای ام مهم تر از دیگران است. بحث ام به بیراهه رفت مثل کودکی ام که در آن همیشه از نقطه ای آغاز می کردم (به  حرف زدن) و بعد، نمی دانم چگونه، به موضوعاتی می رسیدم که شاید ابداً هیچ سنخیتی با نقطه ی آغازیدن ام نداشت. حالا این که این موضوع و موضعِ من در کودکی واقعاً این گونه بوده یا نه نمی دانم. خلاصه داشتم می گفتم که... آه! راستی یاد تصویری افتادم که شاید در اقتباس جمله ام از شاملو یا آن شخص شاملو مانند بی تاثیر نبوده باشد: این آقای شاملو که هم او را دوست دارم و هم گاهی به شدت از او بیزارم -شاید مثل نیچه- سیگاری بوده است. نمی دانم که تعداد این عکس ها چقدر بوده و اصلا آیا تعدادشان زیاد بوده یا کم که در آن ها آقای شاملو را دیده ام که سیگار بر لب داشته؛ لا اقل یک عکس که حتماً باید بوده باشد و اگر بوده همین باید کافی باشد تا من که شاید می خواستم کارم را توجیه کرده باشم توجیه مثلاً قابل قبولی در ذهن ام بسازم و از این رهگذر جمله ای هم پدید آمده. با خودم می گویم شاید اگر همین کمو (آلبر کامو) -که در خیلی از عکس هایش سیگار به لب است- زبان اش فارسی بود تا می توانست مثل شاملو شعرِ فارسی بگوید احتمالاً جمله ام را از او اقتباس می کردم. وقتی کمو و شاملو را کنار هم می گذارم، در ذهن ام، چون حس میهن پرستی ام به قدر کفایت ضعیف شده، می بینم که کمو گزینه ی مناسب تری برای اقتباس من می توانست باشد: خارجی که بوده آن هم از نوع فرانسوی آن که من بی دلیل دوست دارم شان، بین المللی هم که هست و روشن فکری اش هم که بر کسی پوشیده نیست، اما درباره ی شاملو هر آن ممکن است صدا و سیمای خودمان تصویر مناجات شبانه ی او را پخش کند؛ آن وقت من چه کنم؟ ولی افسوس! به گمان ام اگر کمو فارسی می دانست یا لا اقل یکی دو جمله ی فارسی، نه در وصف سیگار مثلاً شبیه همان جمله ی «فلان چیز» مفهوم است، گفته بود امروز من نه این بودم.

      از این در و آن در حرف زدن هم آسان است و هم نیست، شاید مثل همه ی زندگی که هم زیباست و هم نیست و آمیختن این ها با هم تناقض می آورد. اما من که موضوع ام روشن  است زیاد به بیراهه نمی روم! صحبت اول این بود که دو شبی است دل ام عجیب هوای سیگار کرده. از جمله ی فیلسوفانه ام گفتم اما یادم رفت که بگویم وقتی این موجود پلشتِ زیبا نیست، افکار شاعرانه و فلسفی -آمیزش شعر و فلسفه هم جالبه!- درباره اش در کله ام می زاید؛ اما راست اش را بخواهید گاهی و حتی شاید خیلی اوقات موقع بلعیدن اش حالت تهوع می گیرم. احتمال اش کم است، اما گاهی حس می کنم شاید این تهوع همان تهوع فلسفی است که خیلی ها به آن می بالند. کی ها؟ نمی دانم، فکر می کنم باید کسانی باشند که به این تهوع یا امثال آن ببالند دیگر! اما از همه ی این ها که بگذریم سیگار زمانی خدا بوده. نه، جدی می گویم. همین سیگاری که لاشه هایش را به وفور در گوشه و کنار می بینید حتی
می تواند زنده باشد.

      خاطره

      محسن، در اتاق کناری سوئیت ما، یعنی من و سه هم اتاقیِ غریبه ام -البته همه شان خوزستانی بودند پس شاید من بین آن ها غریبه بودم-، با نمی دانم چند نفر دیگر زندگی می کردند. این سوئیتِ درب و داغان ما فقط دو اتاق داشت. و من و محسن،و گمان ام یکی از هم اتاقی هایش که یادم نمی آید فقط دوست اش بود یا هم اتاقی اش هم بود، پیرو شاخه ی نور بودیم (سهراب سپهری!). این محسن خیلی معروف بود، بچه ی دزفیل هم بود، به نظرم خیلی هم گُل بود، هر چند کمی هم خار داشت. و اما خاطره ام که در ذهن ام تار است به اتاق آن ها بر می گردد. شاید سرتاسر آن سال فقط دو یا سه بار پای ام به اتاق شان باز شد چون نقطه ی اشتراک اصلی مان همان سیگار بود که معمولاً در سالن مصرف می شد و چون گاهی هم محسن ما را می دید که با بچه ها -وحید، جواد، حمید و آرش- نشسته ایم و هوا آلوده می کنیم و در آلوده گی سخنان فلسفی و جامع شناسانه می زنیم می آمد و انگار که دوست داشته باشد گاهی کنارمان می نشست. پس اثراً بیرون اتاق و حتی سوئیت همدیگر را می دیدیم. اما من و محسن تنهایی هم زیاد سیگار کشیدیم. یکی از همین تنهایی هایمان توی اتاق آن ها بود. محسن تعریف می کرد که با یکی از استادان اش که خیلی پایه است نشسته و سیگاری گیرانیده -آرش می گفت « سیگاری بگیرانیم»- و وقتی شاخه کاملاً سوخته، محسن به رسم معمول آن را زیر پا انداخته و خاموش کرده است. البته طوری که محسن می گفت یا شاید طوری که من دوست داشتم بشنوم یا حتی طوری که الآن دوست دارم به یاد بیاورم، انگار سیگار بیچاره را خفه می کرده و به فجیع ترین وضع ممکن آن را می کشته. و استاد گفته: «تو که غم ها و تنهایی هایت را در این یار می ریزی، بگذار تا آرام آرام خودش با دردی که به او داده ای بسوزد و تمام شود، خفه اش نکن.» البته نمی دانم که آیا محسن عین عبارت استاد را گفته و یا من عین عبارت محسن را می گویم -که من با این حافظه ام اصلاً عین جمله ی محسن به یادم نمی آید- اما هر چه هست کمابیش همچون چیزی بود. یادم می آید که محسن خیلی با احساس تعریف می کرد و انگار که گلِ زیبای ناشناخته ای را شناخته باشد، سرشار از شادی و احساس، این واقعه را می گفت تا کشف اش را به من گفته باشد. و من، سرد، در دل تعجب می کردم و در ظاهر سعی می کردم با محسن، و با بحث کردن، به واقعیت درست برسم.

      از وقتی ساره گفته که ما در دهه ی 40 مانده ایم ذهن ام یک جا بند نمی شود. دلیل هایش هم پر بی راه نیستند. مثلاً می گوید یعنی از آن موقع تا حالا هیچ اتفاقی در جهان نیافتاده و هیچ فیلسوفی برتر از سارتر و کمو نیامده اند؟ تا این جا شاید به این نوشته خیلی ربط نداشت ولی سیگار چه؟ ساره می گفت انگار در دهه ی 40 همه سیگاری بوده اند، همه عکس با سیگار دارند و بی سیگار هیچ چیز ننوشته اند. با خودم می گویم اگر فون دنیکن بود شاید می گفت احتمال دارد که این سیگار موجود فرازمینی بوده و جملات را به این قلم به دستان می آموخته است! (اسم فون دنیکن را نیاوردم تا مسخره اش کنم، فقط به یاد برخی نظرات اش گفتم)؛ و ساره می گفت که «سه گوش» در دهه ی 40 مانده است. حق دارم که ذهن ام یک جا بند نشود؟ البته باید بگویم که منظور ساره از «سه گوش» یعنی من و آرش و جواد و چند نفر دیگر که بعضی هاشان را خودم هم درست نمی شناسم چه رسد به ساره، اما نقطه ی مشترک شان ظاهر روشن فکرانه و اکثراً سیگاری بودن شان بود. پر واضح است که منظور ساره همین ما سه نفر باید بوده باشد اما من چند نفر دیگر را هم با همان مشخصات مورد نظر ساره اضافه می کنم. این ما چند نفر که تازه جواد هم گاهی به این سو و آن سو بود، چکیده می شدیم در من و آرش. ولی گمان ام باز موضوع مورد نظر ساره در ذهن من شفاف نشد! زلالِ زلال این که چرا ما بر اساس ظاهر فیلسوفان گذشته سیگار می کشیم؛ یا آیا اصلاً سیگار کشیدن آن ها در سیگار کشیدن ما هیچ تاثیری ندارد؟ یا واقعاً چقدر می خواهیم ژست بگیریم و از این ژست خوش مان می آید؟ ساره می گفت آیا هنوز هم همه ی روشن فکران سیگار می کشند؟

      می بینم که طرح مسئله چقدر دشوار است ولی یاد جمله ی شاملو می افتم که تا مدتی در چگونه خواندن اش مشکل داشتیم و نمی دانم چگونه شد که مشکل مان حل شد و آن جمله اس ام اسی است که این آرش شاملو خوان برای ام فرستاد: «انسان، دشواریِ وظیفه است». امید دارم شما درست بتوانید بخوانیدش اما اگر هم نشد در معنای «دشواری» و «وظیفه» و «انسان» که کم تر مناقشه ای هست. پس باید  باز هم بنویسم تا این نوشتن با من بازی کند و در این بازی درون ام را آشکار کند. و من این درون را در واژه، رنگ صورت ببخشم و این صورتی ها شادی ها و غم ها و خودپسندی ها و افکار و چیزهای دیگری که دقیقاً نمی دانم را به شما منتقل کند. و این خواندن شما به من شادی دوباره دهد و فکرم را به کار اندازد. وقتی اولین بار خودم این چنین نوشته ای را خواندم -اعتراف می کنم که تحت تاثیر سبک نوشتار و روایت ژرژ پِرِک هستم- کمی حال ام به هم خورد اما چون مجبور بودم به خواندن ادامه دادم. و آرام آرام حال به هم خوردگی ام جای اش را به احساس نادانی داد و به این جا رسیدم که چه چیزهایی در درون من هست و من آشکار نمی کنم شان تا آگاهانه ببینم شان! نه که نوشته ی من نثر پِرِک باشد، البته نمی دانم، شاید هم تقلید باشد، اما گمان ام برای این نتیجه گیری خیلی زود باشد، حد اقل تا وقتی که کتاب کامل شود و یک نسخه کاملاً ویرایش شود. اما هر چه بگویند یا بگویید، این ها را من نوشتم و این نوشتن را دوست دارم حتی اگر شتابزده و خام باشد.

      سیگار را که می کشیدیم دور هم جمع می شدیم. شبی، سال 83 یا 84، خوابگاه پادادشهر، اتاق 101، آرش از در وارد شد. نمی دانم من با چه کسی یا کسانی در اتاق بودم اما گمان ام جواد باید بوده باشد. فکر کنم سیگارم را تازه خاموش کرده بودم که با آمدن آرش دوباره یکی دیگر افروختم. سیگارها تمام شد، آرش بلند شد، رفت. دم در که می رفت تا کفش بپوشد -به احتمال بسیار زیاد دمپایی باید بوده باشد- من با چهره ای غم زده و آمیخته با کمی خشم، با لحنی که نیمی متعجب و نیمی بازخواست کننده بود گفتم: «میری؟» گفت: «آره». دمپایی را پوشیده نپوشیده گفت که من می خواهم از او بشنوم که این جا، پیش من می آید تنها به دلیل آن که سیگار بکشد، و این را گفت، و رفت. مانده بودم از صداقت شاد باشم، از جسارت ناراحت باشم یا به کانونی بودن سیگار فکر کنم (البته فکر کردن به این کانونی بودن اگر در ناخودآگاه ام نبوده باشد آن موقع در آگاه ام نبوده).

      نخستین زمزمه ی کانونی بودن سیگار برای ما -مثل خیلی حرف های دیگر- با جرقه ی آرش آغاز شد. باید یک چند روزی هم وقت بگذارم تا آرش را از چشم خودم بنویسم اما احتمالاً حتماً بعد از کوپیدو خواهد بود.

      شاید اگر به دید عاقلانه نگاه کنیم دوران خدا بودن سیگار -انگار که ما مثل پیروان خدایی دور هم جمع می شدیم تا خدایمان را پرستش کنیم- چندان جاذبه یا نکته ی مثبتی نداشته باشد اما نمی دانم چرا هنوز هم از به یاد آوردن آن دوران احساس خوشی در من بیدار می شود. حتی امروز وقتی به این فکر می کنم که با آرش یا جواد یا وحید یا ... روبرو شوم، بلافاصله به یاد درآوردن پاکت سیگار یا سیگار له شده در ته کیف -چندین بار آرش سیگارش را از کیف اش درآورد در حالی که به دنبال اش می گشت و این تصویر در ذهن ام مانده است اگرچه گمان ام پیش تر ها این کار را نمی کرد- یا شکسته در جیب -در نظرم همیشه سیگار جواد یا پاکتی بوده یا در جیب اش شکسته بوده- می افتم.

      می دانم، آری می دانم که من  به سیگار معنا می دهم و شاید جان می دهم و شاید توهم خدا بودن اش برای ما را در سر می پرورانم؛ اصلاً شاید دیگران که هم کیش من تصور می شدند -راستی به جمع ما در خوابگاه مجد می گفتند «مجمع دیوانگان»، که احتمال زیاد می دهم از ساخته های جواد رضوی باشد- با نظریه ی من موافق نباشند. اما من می نویسم چون بوده اند و در ذهن ام سیگارهایی که کشیدیم چونان چسبی بود تا گاهی که هیچ حرفی نداشتیم بی دلیل ما را کنار هم بنشاند و شاید از این کنار هم بودم احساس خوشی می کردیم که به گیرانیدن سیگار ادامه می دادیم. البته گاهی هم، که در تصور من بسیار زیاد بوده است، و ما با هم حرف می زدیم و به دنبال چیزی و در پی بهانه و دلیلی در کنار هم بودیم، سیگار چاشنیِ ما بود که به حرف های مان -حداقل حرف های من- هیجان می داد. گمان ام شاید هم در ضمیرمان برای تاکید بر به هم پیوسته بودن، سنت بی دلیل کنار هم بودن با سیگار را به عنوان همراه (شاید همیشگی) مان اجرا می کردیم.

      امروز عکسی از آرش در سه گوش که ساره گرفته بود عجیب به مذاق ام خوش آمد، گمان ام شبیه کمو شده بود یا دوست دارم که این چنین گمان کنم. چون سیگار خاموش بر لب اش بود و پاکت سیگار در دست اش، و چشم اش متفکرانه به نقطه ای خیره، بی اختیار آرزو کردم که کاش می شد کبریتی برای اش روشن می کردم و سیگارِ عکس نورانی می شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 دی1387ساعت 1:18 قبل از ظهر  توسط احسان اسفندیاری | 
فرصت!

       بخت!

          بخت چیست؟

                           جانمایه ی تن.

روز و شب در معنای عام

                                و شبِ من در خاص ترین معنای خویش؛

 شب که می رسد

                   و روز که می رود

                                         و ما به هم آغوشی می اندیشیم.

      انسانِ در شب مانده،

                             انسانِ بی سر،

                                             و در منتهای تضادّ جهان:

                                                                                  اندیشه ور.

اندیشه وِراست که شب می سازد

                                           و روز را

                                                و گمان به اندیشه می برد

                                                                         اما کجا ایستادن باید؟

 «فکر» و «روح»،

                   کدام دیگری را می سازند؟

                                                 یا چیست آن که این دو را می سازد؟

 زمان گیج است

                چون اندیشه در مکان جاری است

                                                          و انسان و اندیشه اش در واژه ... 

                             کاش اندیشه از آنِ انسان باشد.

+ نوشته شده در  جمعه 24 آبان1387ساعت 2:19 بعد از ظهر  توسط احسان اسفندیاری | 

          از تب ننوشتن گفتم تا به آن دچار شدم. البته برای انسان بهانه فراوان پیدا می شود تا خود را در زره آنها بپیچد، اما گاهی هم می شود که با خود می گوییم در برابر خویشتن عریان باید ایستاد. آنگاه زره ی بهانه ها و تنبلی ها را از تن درمی آوریم و خود را با تمام زشتی و زیبایی، کمی و کاستی،  به صورت یک انسان کامل نگاه می کنیم. گمانم همین قدر هم که برای خود کمی بی پیرایه تر باشیم بسی دشوار و نفس گیر است تا چه رسد که بخواهیم در برابر دیگران نقاب از هویت خود برداریم.

          کوتاه سخن از این پیش درآمد به این نتیجه می رسم که اکنون بهانه ی تغییر شرایط زندگی و انجام پایان نامه و نبود امکانات و هزار چیز دیگر که خیلیشان یادم نیست را اینجا ننویسم و بجای حرف و بهانه، عمل کنم.

          نخستین کردارِ فصلِ دوباره ی من این است که می خوانید، درباره ی تقابل فردی انسان ها، و گفته ها و اندیشه های من که هنوز هم تا پختگی راهشان بسی دراز و دشوار و سنگلاخ است؛ اما در این راه اندیشه ی زیبای دوستانی که مرا می خوانند، دستگیرِ دستِ دستجوی فکرم باد.

 

انسان با انسان

          ما هر روزه با آدم هایی برخورد میکنیم، که بسته به شخصیت و محیطمان، تعدادشان متفاوت است. سخنم حتی در رابطه ی متقابل با یک نفر نیز مصداق پیدا می کند و اگر تا انتها رفتید شاید با من هم نظر شوید که همین رابطه ی متقابل بین یک انسان و انسانی دیگر آنقدر پیچیده هست که اول باید درباره ی همین رابطه ی دونفره بسیار اندیشید و بعد به آن شاخ و برگ داد. در تعریف رابطه، انتقال احساسات، معنا و مفهوم جزئی اصلی و جداناشدنی است تا جایی که می توان گفت انتقال یافتن آنها رابطه را تشکیل می دهد. معمولاً برای ایجاد یک رابطه ساخت و بیان واژه ها و جمله هایی که حالات ما را بنمایند،عمومیت دارد. این واژه ها و جمله ها از ساده ترین بیان های انسانی بوده و بنا براین از قابل فهم ترین بیان هایی است که آدمی زاد توان ساختنش را دارد. گاهی این بیان در یک رابطه با انتظار شخص مقابلمان همخوانی دارد: نتیجه شیرین خواهد بود یا حداقل قابل تحمل. اما اگر واکنش ما –بیان ما- خلاف انتظار او –طرف مقابل رابطه- باشد...

          برخی واکنش ها در ذات خود، در نیت خود، با ذات و درون مایه ی آنچه از طرف او مورد انتظار است متفاوتند؛ این تفاوت بحث دیگری است اما صحبت در اینجا بر سر واکنش های موافق و هم سو با واکنش مورد انتظار اوست. چند درصد واکنش ها ی ما خلاف درون مایه ی خویش قضاوت می شوند؟ گاهی سکوتی بیجا، مکث یا کشیدگی در یک جمله می تواند معنای جمله را کاملا تغییر دهد. این ها شاید جزو ظرافت ها یا حتی اشکالات زبانی باشد اما باید به این ها اضافه کنیم که حس های آدمی زاد هم خطا پذیرند، از بینایی و شنوایی و... خود را جای طرفی بگذاریم که واکنش ما را پذیراست: بنا بر این ها چگونه می توان فهمید که «او» چه می گوید، هدف و درون مایه ی کردارش چیست؟

          خطا های چندگانه ی انسانی –و حتی گاهی غیر انسانی- تمامی برداشت های ما را تحت تاثیر دارند. شاید یک راه برای پی بردن به درون مایه ی واکنشی که دریافت می کنیم وجود داشته باشد. شاید آن راه این باشد که در کمال خودخواهی به برداشت های خود تکیه کنیم و به درون مایه ی واکنش و عوامل تغییر دهنده اش توجه نکنیم چرا که با این کار موضوع بسیار پیچیده و سردرگم خواهد شد. البته اگر آدمی به برداشت های خود ایمان داشته باشد، چنین کاری برایش چندان نادرست نخواهد بود زیرا جنبه ی مطلق –یا نسبتا مطلق- قضیه را مورد توجه قرار داده است. اما خود این مرحله مقدمات بیشماری باید داشته باشد: آیا تا بحال شنیده اید که کسی می گوید فلان چیز را عین کف دست می شناسم؟ اگر ایمان پیدا کنیم که کسی را اینچنین شناخته ایم، به راز و رمز گفتار و کردار و اندیشه ی او و زبانش واقف هستیم، تفسیر خود را یگانه تفسیر درست خواهیم دانست و با اطمینان واکنش های او را تفسیر کرده، مورد قضاوت قرار می دهیم. اما یک اشکال بزرگ بر سر این راه سایه می افکند و آن اینکه انسان چون «کف دست» صاف و معین و ثابت و در دسترس نیست و حتی کسب تجربه درباره ی خصوصیات و مشخصات آن بی شک دور از خطا نخواهد بود.

          گذشته از همه ی این ها مشکلات زبانی و حسی ای که کمابیش همه ی ما با آن دست به گریبانیم، در انتقال معنا ایجاد اشکال می کند. میان واژه های لبخند، خوشی، لذت، صمیمیت، زیبایی، مطبوع، دلگشا و... چقدر نزدیکی و چقدر تفاوت معنایی وجود دارد؟ چند واژه مترادف می شناسید؟ آیا همه ی آن واژه های مترادف را بی واسطه می توان به جای هم بکار برد؟ چون هم معنایند باید بشود، گاهی می شود، و گاهی اصلا ممکن نیست. یا چند بار پیش آمده که دچار احساسی شدید که نتوانسته اید نامی بر آن بگذارید؟ چند بار مکث کردید، واژه ای نیافتید، و چند بار بدون لحظه ای مکث فورا واژه ای را انتخاب کردید؟ آیا برایتان پیش نیامده که دچار حسی شوید، ابتدا گمان کنید که قبلاً هم، کم یا زیاد، تجربه اش کرده اید و کاملا می شناسیدش و نامش را هم با اطمینان بگویید، اما وقتی کمی فرصت اندیشه به خود دادید این فکرها را جز گمانه زنی ندیدید و نه تنها در مورد ماهیتی که از آن مطمئن بودید دچار تردید شدید، بلکه حتی در این که آیا قبلا آن را تجربه کرده باشید بسیار متزلزل نظر دهید؟ می گویند هر نویسنده هر بار که نوشته ی خود را می خواند، در هر بار واژه هایی را و ساختارهایی را تغییر میدهد، حذف می کند، می افزاید؛ ما، در مورد واکنش ها یمان، احساساتمان و دریافت هایمان چگونه ایم و چقدر آنها را محتاج تغییر می بینیم؟

+ نوشته شده در  شنبه 20 مهر1387ساعت 1:21 قبل از ظهر  توسط احسان اسفندیاری | 
تب ننوشتن.

این آن چیزی است که میخواهم بگویم و این نه شعر است نه ترانه و نه تفسیر یگ نگاه یا...

زمان بسیاری است که هیچ ننوشته ام و درخواست دوستان هم چندان کارگرم نبود چون زبانم از سخن خالی بود اما یک اتفاق نه, برای من یک فاجعه صبر از قرار ببرد.چند دوستی که عادت به خواندن نوشته هایشان داشتم, و آنان که فکر می کردم آنها را یافته ام تا به سخن بنشینیم و  از هم بیاموزیم و با هم بگوییم و بسازیم. لیک صد افسوس که تبی شایع شده بین دوستان شیرینم. زهری که می خواهد ذوق آنها را بخشکاند, تبری که ساقه نرم کم خونشان را هدف گرفته و دریغ که من باید این ها را بگویم : منی که هنوز نوآموزم.

«زمان گذشت,                                                                                                                      زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت,                                                                                         در کوچه باد می آید و من به جفت گیری گل ها می اندیشم...»                                                        تمامی همت ما همین بود؟! می ترسیم یا به ما کم محبت کرده اند دوستان؟

ای دوستان من که از روزگار گله مندید و از نبود اندیشه و جولان خرافات در جامعه تان در رنج و عذاب, با سکوتتان چه بلایی بر سر آن تازه واردان دنیایی می آید؟

با من سخن بگویید و فریاد کنید آنچه را که چنین شرنگ در کامتان می ریزد!                                           اگر تو هم خاموش باشی افزون بر این که خودت را تباه کرده ای, چه تفاوتی میبینی میان خودت و آن کسی که محتاج شنیدن و خواندن توست تا بال بگشاید.

 

با من بگو عزیز من,

آیا خیانت نیست دل بستن به کنج خلوت خودت؟

آیا جفایی بالا تر از این هست که خود را تکه تکه کنی,

و خفه کنی آنچه را باید از درونت بزاید؟!!!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 خرداد1386ساعت 9:19 قبل از ظهر  توسط احسان اسفندیاری | 

در این خامی ، در منتهای بی کسی ...

کسی صدا می کند ؟

گوش کن !

گوش می کنم ، انگار آوازی است .

آواز  ؟

شاید زمزمه ی باد است ؟

از جای خاستم ،

به سمت در رفتم و در گشودم .

نور از خانه فرار کرد !

به دنبالش دویدم ، اما او خیلی تند می رفت .

گمش کردم ،

ایستادم در جایی که نور با آن بیگانه بود ،

یا شاید آنجا با نور بیگانه بود ؟!

بیگانگی ها ، لحظه ای چشمانم را بست ،

هنگامی که چشم گشودم ،

دیدم که هیچ نمی بینم .

چشم من ناقص بود ؟

چرا بدون نور نمی دیدم ؟

چرا نور فرار کرد ؟

به دنبال چه آمده بودم ؟

آه ، یادم آمد : آواز .

آواز نور ؟

تمی دانم ...

اما گوش کن ! صدا نزدیک تر شده است !

چرا تا حال نشنیدم ؟!!

به دنبال صدا راه بیا فتم !

من راه می روم در حالی که چشمان بازم بسته اند و بیناییشان به هیچ نمی ارزد .

اگر گوش هایم را نمی داشتم ، چه میشد ؟

خوب است .

آری خوب !

 

شاید ادامه داشته باشد .

+ نوشته شده در  شنبه 6 آبان1385ساعت 0:0 قبل از ظهر  توسط احسان اسفندیاری | 

بیش از یک ماه است که هیچ ننوشته ام . اما چرا در دفترم . دفتر که نه میان      کاغذ هایم اما اینجا برایم نه دفتر خاطرات است و نه جایی برای گله گذاری پس اگر هر از گاهی این چنین می شود گمان نکنید که جان از کف داده ام !!

سخن از گذشته بسیار دارم و از حال نیز اما نمی دانم که کدام را باید بگویم .       می ترسم اگر از گذشته ها آغاز کنم به امروز نرسم ! پس این چنین می کنم که حال و گذشته را در هم بیامیزم. در زیر تر جمه ی "نی و بلوط" اثر ژان دو لافونتن را       می آورم که به رغم تلاش هایم همچنان ایرادات فراوانی دارد . به سبب آنکه بسیاری از شما احتمالا فرانسه نمی دانید اصل شعر را اکنون قرار نمی دهم . اگر کسی خواهان آن بود با کمال میل اصل را نیز می نویسم . تنها به این نکته توجه کنید که شعر لا فونتن نه مثنوی است و نه شعر آزاد .ایرادات وارد بر متن را با منت تمام بر من بگویید .

بلوط و نی

بلوطی با نی ای روزی بگفتا این حکایت :

« کز عدالت بر طبیعت می زنی فریاد شکوت .

هر پرند کوچکی سنگین بود نزد شما

وآن ملایم تر نسیمی کز قضا

می فشاند چین بروی چهر آب

واهمی دارد شما را تا که سرها خم کنید .

چون که پیشانی من ماند بلندایش چو قاف

هم بگیرد پرتوان آفتاب

نیز ماند استوار از سعی توفان شدید .

نزد من ماند نسیم آنچه باشد نزد تو چون تند بادی از شمال .

گر همیشه زاده می گشتید

در لوای برگ هایم در کنار

کاو نگه می دارمش اندر پناهم در جوار

این چنین رنجی نمی بودت به یاد

چون که من حامیتان بودم به گاه سخت باد .

لیک می رویید همواره برِ  مردآب ها

گرد نمناک و نمور آب ها

این طبیعت با شما بودست چونان ناروا .

نی بگفتا پاسخش : کین مهربانی هایتان

گرچه خیزان از سر لطف و صفا   بگذر ز آن

کز برایت بادها بیش اند در موحش زمن .

گر به روی ضربه های ریشه کن

من کمر خم می کنم اما شما تا این زمان

استواران مانده اید و خم نگشته پشتتان

لیک باید ماند تا فرجام کار . »

چون که نی با وی چنین گفتا کلام

بدترین بادهایی کز شمال

می توان پرورده باشد در کمال

از افق ناگه بیامد تند و سخت

نی دوتا گشت و به جا ماند آن درخت .

باد از خشم و تلاش آکنده شد

آنچنان شد تا زجا برکنده شد

آنکه بودش آسمان همسایه سر

واو که بنیانش به برزخ بود در .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 مهر1385ساعت 12:42 بعد از ظهر  توسط احسان اسفندیاری |